وعده های کشنده..
1-حكايت كرده اند پادشاهي در يك شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سربازي را ديد كه با لباسي اندك در سرما نگهباني مي داد.
از او پرسيد: سردت نيست؟
نگهبان گفت: چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل كنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر مي روم و مي گويم يكي از لباس هاي گرم مرا برايت بياورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشكر كرد. پادشاه به محض ورود به داخل قصر...
ادامه نوشته
از او پرسيد: سردت نيست؟
نگهبان گفت: چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل كنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر مي روم و مي گويم يكي از لباس هاي گرم مرا برايت بياورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشكر كرد. پادشاه به محض ورود به داخل قصر...
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 19:47 توسط عطار
|
شیعه خون دل خورده ترین قوم و ایران پر تلاطم ترین کشور جهان..