دو نفر موندن پیش لباس ها و وسایل و ما 4 نفری پیاده شروع کردیم به رفتن توی هوای داغ تابستون خوزستان. همون اول پامون شروع کرد به سوختن، گردن و سرمون هم ایضا. راه رفتن رو تند تر کردیم که یدفه یه وانت ایستاد و گفت من تا بالا میرم.. ما از خدا خواسته سوار شدیم و ماشین کنار رودخونه به خلاف جهت حرکت کرد و ما هم بی خیال نسبت به اینکه چقدر مسیر زیاد شد می گفتیم و میخندیدیم،، تا ترمز ماشین و گرد و خاک حاصل از ترمز  و صدای راننده که گفت من از اینجا به بعد از این ور می رم نشون می داد که ما هم باید پیاده شیم. پیاده شدیم و یه نگاه انداختیم به آب که دیدیم فاصله ما با آب یک متر ولی ارتفاع ما از آب حدود 11 متره. (( فاصله ایی برابر یه خونه 4 طبقه یکم کمتر)). گفتیم بریم جلوتر شاید یه جایی پیدا کنیم ارتفاعش کمتر باشه ، رفتیم ولی جایی رو پیدا نکریم که ارتفاع کمتری داشته باشه ، به دلیل گرمای زمین مجبور شدیم از اون ارتفاع بپریم تو آب..

از یه محل داغ 55 درجه وارد یه محیط 4 درجه شدیم با سرعت و شتاب یک جسم 70 کیلویی و ارتفاع حدود 11 متری + جاذبه زمین _ نیروی اصطکاک.

سر از آب که در آوردیم یه نگاه انداختیم به مسیر و تازه متوجه شدیم که چقدر دوریم و شروع کردیم به  توهم  دادن به هم.. اون سه تا دست به تویوپ شدن و مسیر مستقیم رو ادامه داد، من هم با جریان آب حرکت میکردم با این تفاوت که یه سری حرکات دیگه رو انجام می دادم مثل خلاف آب شنا کردن یا داد زدن یا زیگزاگ رفتن در مسیر رودخونه که همه باعث خستگی میشن. بعد از چند دقیقه متوجه شدم یه فاصله نسبتا طولانی افتاده بین من و بچه ها و هنوز خیلی مونده تا کمپ.

خودم تنها به مسیر ادامه دادم ، اونوری خوابیده رو آب، زیر آبی ، دوچرخه ، اینوری خوابیده رو آب و کرال پشت کرال جلو ملوانی اردکی و . . .

کم کم  خستگی اومد سراغم تو این لحظه بدون اینکه بترسم و بدون این که حرکت کنم میرفتم زیر آب و خودمو با جریان آب حرکت می دادم وقتی بالا اومدم می دیدم هم زیاد نرفتم و هنوز بچه ها رو ندیدم ((کمپ)). 4 تا 5 مرتبه این کار رو انجام دادم یعنی میرفتم پایین و با جریان آب جلو میرفتم تا سرم شرع کرد به سرد شدن و چه سرد شدنی. کم کم عضلات کتف و بازوم بی حس شدن و بعد کمرم فقط پاهام کار می کرد دیگه وقتی می رفتم پایین به زور اونم با کمک پاهام می اومدم بالا. خیلی خسته شده بودم ولی واقعاً نترسیده بودم. سرم رو آوردم بالا بچه ها رو تو خشکی در فاصله خیلی دور دیدم ولی نمیتونستم دستم رو بالا بیارم و حتی اگه می آوردم هم نمی دیدن. نا امید نشدم ولی از شدت خستگی و ضعف عضلات کتف ، بازو ، کمر ، شکم ، ران ،جلو و پشت ساق رفتم زیر آب. این لحظه فقط چشمام کار میکرد و گوشم، که زیر آب سکوت بود و سکوت و چشام که غیر آب هیچی نمی دید. از شدت سرما چشمام هم خسته شد و کم کم دیدم که همه جا تاریک شد دیگه حتی سرمای آب رو هم احساس نمی کردم چشمام بسته شد و هیچی نفهمیدم ولی احساس بسیار ضعیفی از برخورد پاهام با سنگ های کف رودخونه رو حس میکردم.  هیچی نفهمیدم.........  تا با برخوردم به یه تخته سنگ به هوش اومدم. به هوش اومدم ، انگار تازه از خواب بیدار شده بودم. با انرژی و بدون خستگی ولی با این تفاوت که زیر آب بود ، اومدم بالا دیدم بچه ها تو چند متری من هستن شنا کردم رسیدم پیش اونا تا پام به زمین گرم خورد دوباره خسته شدم و خوابیدم روی صفه کنار آب، کمرم تو خشکی با دمای 50 ، پام تو آب 4 درجه. عادل اومد بالا سرم گفت پسر چقدر زیر آبی رفتی؟؟ با همون حالت خستگی و خوشحالی یه نیش خند زدم بش و چشام رو بستم ، باز که کردم نیم ساعت بود که خوابیده بودم عادل گفت بریم خونه؟؟ بش گفتم می خوام  یه بار دیگه برم از بالا بیام؟؟