شب ساعت حدود 2.30 (مهر یا آبان ) : از نیروهای ماوراء الطبیعه رسیدیم به تفحص شهدا و پیدا کردن شهید تو صحرا های خوزستان و عراق.

یکی از بچه ها با حالتی روشنفکرانه گفت: یه مشت استخون سگ و گربه در می آرن به اسم شهید می دن به این خانواده های بدبخت شهدا..

گذشت تا بهمن ماه شد و میان ترم و برنامه ریزی یه سفر دیگه اما یه سفر خاص. سفری که  با اطمینان میگم همه انتخاب شدیم واسه رفتنش. واسه  اونایی که اعتقاد نداشتن و روی این بی اعتقادیشون هم محکم ایستاده بودن به خاطر راحتیشون (( مثلا سفر های الکی یا مریضی های سوری یا معده دردهای یک دفعه ایی تو ماه رمضون)) کار پیش اومد جالب این بود که همه بعد از رفتن ما زنگ می زدن و می گفتن کار مون حل شد آدرس بدید که بلیط بگیریم بیایم ، آدرس دادم . اومدن ولی با 15 ماه تاخیر (نوروز سال بعد)..

یکی از اونایی که نیومد حمید بود همونی که نظریه استخوان سگ و گربه رو داد.

ولی حمید کار واسش پیش نیومد تا نگه نتونستم بیام چون کار داشتم. اتفاقا بلیط هم واسش داشتیم تا پای قطار هم اومد ولی هنوز که هنوزه من و هادی و مهدی و مهدی نفهمیدیم چرا نتونست سوار شه؟؟

ما اومدیم اهواز و بعد رفتیم مناطق عملیاتی جنوب.  شلمچه... همه خوب می دونستیم که چرا اون جمع همیشگی شمال و کاشان و قزوین و مراغه تو اهواز نبودن ولی چون رفیقامون بودن خجالت میکشیدیم بگیم تا اینکه اون آقایی که واسه ما توضیح می داد این مناطق رو (بابام) اولین جمله ایی که تو ماشین بمون گفت این بود((انسان باید قدر خودشو بدونه مخصوصا شما که دیگه انتخاب شدی واسه اینجا )).

آره اون موقع که تصمیم گرفتیم تعطیلات میان ترم رو بیام جنوب همه پایه بودن ولی 5 نفر بیشتر نرفتیم از اون جمع 15 نفره.

من  هادی  مهدی  عادل  و  مهدی...

روزی که برگشتیم قم حمید می گفت: بعد از اینکه شما رفتی افسردگی گرفتم مادرم گفت: چته بچه؟؟ بش گفتم: بچه ها رفتن جنوب من نتونستم برم!! مادرم گفت: خوب بلیط بگیر تو هم برو. من بلیط گرفتم ولی بازم نشد!!.. گفت: شانس که نداریم!!!!..

حمید روشنفکر ما بود..

حمید اصلاح طلب ما بود..

حمید جنبش سبزی ما هست..

حمید به قول خودش عاقل ما بود..

حمید جمکران می رفت تا قبل از نطق گنجی..

حمید با این همه روشنفکریش واسه ادعای تقلب نظریه فرزند آذربایجان و داماد لرستان رو گفت..

حمید دعوت نشد..

حمید انتخاب نشد..

حمید دعوت و انتخاب نشد نه بخاطر اینکه روشنفکر، اصلاح طلب و . . بود به خاطر اینکه دونسته مخالفت و تهمت و انکار و لجبازی می کرد.

همه این قضیه رو دیدیم.

از اون سفر به بعد، یه قول به هم دادیم قولی که هم خوب فهمیدیمش هم خوب درکش کردییم..  ((آقا مواظب خودت باش))